رنگین کمان(مطالب جالب)
رنگین کمون پاداش کسونیه که تا آ خر بارون منتظر بمونن ... بهنام
نویسندگان
نظر سنجی
شما طرفدار کدام تیم هستید؟






صفحات جانبی
ابر برچسب ها
همسفر زندگی کن خود وخاندان افسردگی نیت تو کجا و سرنوشت کجا غمخواری نیست کمال بلوغ راز ۱۰ رفتار غیرارادی انسان؛ از سکسکه تا گریه تبریک صعود داستان غم انگیز رفتگرشهرداری فلسفه ی سیزده بدر ایرانیان حسرت نخور دروغ وحقیقت مرد که گریه می کنه حرف دلنشین روزهــــای خـوب می توانی تکیه گاه باشی بــــارانی باید تا که رنگیــن کمانی برآید عید سعید فطر بر همه مبارک حقیقت قانع باش نتیجه بی حوصلگی معمار روی کاشی کاری یک مسجد در مازندران زنده وسنگ مزار بزرگترین هدیه رنگین کمــــان در باره ی نوروز توقف در ایستگاه گرگ وچوپان آیلین کوچولو1 چگونه بفهمیم کم خونی داریم؟ امید تنها دارایی ماه محرم تامل ماندن ورفتن کدام پــل در کــجای جــهان شکسته است؟ خوب گوش کردن محبت آیلین کوچولو باهوش یا احمق؟ با قبولی طاعات وعبادت بهشت گاهی خوب بودن _ به خدا _ سهل ترین کار است شهریار ولی..............اما خوشبختی سال نو مبارک درمان پـــرواز ریشه یابی عبارت تنبل خونه شاه عباس

روزی زنی روستایی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود.بیمار شد.شوهر اوکه از موتور سیکلت خود برای حمل و نقل کالا درشهر استفاده می کرد برای اولین بار همسرش راسوار موتور کرد.

زن با احتیاط سوارشد واز دستپاچگی وخجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد.....

که شوهرش گفت -مرا بغل کن.

زن پرسید- چه کار کنم؟



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: حرف دلنشین،
[ دوشنبه 2 دی 1392 ] [ 12:50 ب.ظ ] [ بهنام ]


مرد رفتگر آرزو داشت برای یکبار هم که شده موقع شام با تمامی خانواده اش دور سفره کوچکشان باشد و با هم غذا بخورند، او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند .

هر شب از راه نرسیده به حمام کوچکی که در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق کار طاقت فرسای روزانه را از تن می شست . تنها هم سفره او همسرش بود که در جواب چون و چرای مرد رفته گر ، خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه می کرد و همین بود که آرزوی او هنوز دست نیافتنی می نمود .


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: داستان غم انگیز رفتگرشهرداری،
[ سه شنبه 14 آبان 1392 ] [ 11:15 ب.ظ ] [ بهنام ]

یك روز یك فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و كیسه ای كه كمی گندم در آن بود بر دوش خود می كشید تا به كودكانش برساند و نانی از آن درست كنند شب را سیر بخوابند .

در راه با خود زمزمه كنان می گفت : " خدایا این گره را از زندگی من بازكن "
همچنان كه این دعا را زیر لب می گذارند


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: گره از کار من باز کن!،
[ چهارشنبه 11 بهمن 1391 ] [ 12:27 ب.ظ ] [ بهنام ]


یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا

که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال

طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک

کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه

محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده

کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود

ادامه مطلب

طبقه بندی: طنز، داستانک،
برچسب ها: توقع !!،
[ شنبه 25 آذر 1391 ] [ 12:56 ق.ظ ] [ بهنام ]

مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد.او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.

مامور مرزی میپرسد : « در کیسه ها چه داری؟». او میگوید «شن»

مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود ،

یک شبانه روز او را بازداشت میکند ، ولی پس از بازرسی فراوان ،

واقعاً جز شن چیز دیگری نمییابد.

بنابراین به او اجازه عبور میدهد

هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود

و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...

این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود

و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمیشود.

یک روز آن مامور در شهر او را میبیند و پس از سلام و احوال پرسی ،

به او میگوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق بودی ،

راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد میکردی؟

قاچاقچی میگوید : دوچرخه!

بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می کند.




طبقه بندی: داستانک،
[ دوشنبه 20 آذر 1391 ] [ 06:05 ب.ظ ] [ بهنام ]

بچه از پدر کارگرش می پرسه بابا کی میریم لباس عید بخریم

باباش میگه عزیزم هنوز پول بهمون ندادن امسال نمیشه.

همون لحظه اخبار مردم و در حال خرید نشون میده

کارگره میگه خرید داریم میکنیم همه چیز خوبه،


بچه نمیدونه باباش دروغ میگه یا اخبار!!!




طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: بچه نمیدونه باباش دروغ میگه یا اخبار،
[ یکشنبه 20 فروردین 1391 ] [ 09:38 ق.ظ ] [ بهنام ]

مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده .

شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد، برای همین، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت.

متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد، مثل یک دزد راه می رود، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند، پچ پچ می کند، آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض کند، نزد قاضی برود.

اما همین که وارد خانه شد، تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که اومثل یک آدم شریف راه می رود، حرف می زند، و رفتار می کند.




طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده،
[ جمعه 11 فروردین 1391 ] [ 11:28 ق.ظ ] [ بهنام ]

گروهی از جوانا ن تصمیم میگیرند که با هم مسابقه داده و به بالای یک برج بلند بروند .

وقتی مسابقه شروع میشود مردمی که اطراف برج جمع شده بودند شروع میکنند

به سر و صدا کردن . آنها فکر نمیکردند که هیچکدام از جوانان بتوانند از عهده این کاربرآیند

و مرتب فریاد میزدند که این کار شدنی نیست وکاری خطر ناک است .

به تدریج که جوانان بالا میرفتند سر و صدای مردم هم بیشتر میشد و جوانان

نیز یکی پس از دیگری کار را رها کرده و پایین می آمدند .

اما یکی از این جوان ها توانست خود را به بالای برج برساند .

وقتی خبرنگاران خواستند با این جوان مصاحبه کنند معلوم شد که او اهل

کشور دیگری است و زبان آنها را نمیداند و به همین دلیل فریاد های منفی

جمعیت را تشویق آنهاتصور میکرده.




طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: تصور مثبت،
[ دوشنبه 17 بهمن 1390 ] [ 10:51 ق.ظ ] [ بهنام ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

درباره وبلاگ

سلام،از این که به این وبلاگ سر زد ین، نهایت تقدیرو ازتون دارم ،با ارائه ی نظرات گرمتون صفا بخش محتوای مطالبمون باشین.با تشکر ...بهنام...
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
زیبا

کد متحرک کردن عنوان وب



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic