رنگین کمان(مطالب جالب)
رنگین کمون پاداش کسونیه که تا آ خر بارون منتظر بمونن ... بهنام
نویسندگان
نظر سنجی
شما طرفدار کدام تیم هستید؟






صفحات جانبی
ابر برچسب ها
داستان غم انگیز رفتگرشهرداری گرگ وچوپان دروغ وحقیقت تامل چگونه بفهمیم کم خونی داریم؟ حرف دلنشین ماندن ورفتن سال نو مبارک راز ۱۰ رفتار غیرارادی انسان؛ از سکسکه تا گریه فلسفه ی سیزده بدر ایرانیان آیلین کوچولو1 کمال بلوغ در باره ی نوروز همسفر خود وخاندان ولی..............اما خوب گوش کردن روزهــــای خـوب می توانی تکیه گاه باشی عید سعید فطر بر همه مبارک ماه محرم محبت بزرگترین هدیه نیت تو کجا و سرنوشت کجا خوشبختی بــــارانی باید تا که رنگیــن کمانی برآید زنده وسنگ مزار زندگی کن کدام پــل در کــجای جــهان شکسته است؟ باهوش یا احمق؟ با قبولی طاعات وعبادت مرد که گریه می کنه حسرت نخور تبریک صعود قانع باش پـــرواز درمان ریشه یابی عبارت تنبل خونه شاه عباس رنگین کمــــان امید تنها دارایی نتیجه بی حوصلگی معمار روی کاشی کاری یک مسجد در مازندران گاهی خوب بودن _ به خدا _ سهل ترین کار است افسردگی غمخواری نیست شهریار بهشت حقیقت آیلین کوچولو توقف در ایستگاه
پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.
یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده، آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.

ادامه مطلب

طبقه بندی: طنز،
برچسب ها: دو شاهین،
[ پنجشنبه 12 بهمن 1391 ] [ 12:01 ب.ظ ] [ بهنام ]


روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شونرو) بفهمند.

سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟


ادامه مطلب

طبقه بندی: طنز،
برچسب ها: راز یک زندگی!!،
[ پنجشنبه 5 بهمن 1391 ] [ 05:58 ب.ظ ] [ بهنام ]


 این مطلب رو توی یک وبلاگی دیدم خیلی با حال بود گفتم بد نیست

اینو برا شما هم نقل کنم خالی از لطف نیست و خیلی هم خنده داره

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم

شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟


روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى،

یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟



طبقه بندی: طنز،
برچسب ها: تشخیص آدم عادی از آدم روانی،
[ پنجشنبه 28 دی 1391 ] [ 06:23 ب.ظ ] [ بهنام ]

خانمی با صر و صورت زخمی آشفته تشریف می بره پیش روانشناس
آقای دکتر می پرسه : چه اتفاقی براتون  افتاده؟
خانم در جواب میگه: آقای دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم.
 هر وقت شوهرم عصبانی و ناراحت میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له
 می کنه و عصبانیتش رو سر من خالی می کنه ...



ادامه مطلب

طبقه بندی: طنز،
برچسب ها: بهترین راه درمان آزار و اذیت شوهر،
[ دوشنبه 25 دی 1391 ] [ 06:15 ب.ظ ] [ بهنام ]


یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا

که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال

طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک

کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه

محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده

کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود

ادامه مطلب

طبقه بندی: طنز، داستانک،
برچسب ها: توقع !!،
[ شنبه 25 آذر 1391 ] [ 12:56 ق.ظ ] [ بهنام ]



مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری

در شهرشان زندگی می‌کندو تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است.

پس یکی از افرادشان را نزد اوفرستادند..مسئول خیریه:

آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم ومتوجه شدیم که الحمدالله

از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید.

نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟


ادامه مطلب

طبقه بندی: طنز، داستان،
برچسب ها: زود قضاوت نکنید،
[ شنبه 18 آذر 1391 ] [ 12:40 ق.ظ ] [ بهنام ]







طبقه بندی: عکس، طنز،
برچسب ها: با وطنم جمله بساز،
[ دوشنبه 6 آذر 1391 ] [ 11:21 ق.ظ ] [ بهنام ]


کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.



ادامه مطلب

طبقه بندی: طنز،
برچسب ها: داستان طنز(کلاه فروش)،
[ شنبه 24 تیر 1391 ] [ 08:18 ق.ظ ] [ بهنام ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

سلام،از این که به این وبلاگ سر زد ین، نهایت تقدیرو ازتون دارم ،با ارائه ی نظرات گرمتون صفا بخش محتوای مطالبمون باشین.با تشکر ...بهنام...
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
زیبا

کد متحرک کردن عنوان وب



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات