رنگین کمان(مطالب جالب)
رنگین کمون پاداش کسونیه که تا آ خر بارون منتظر بمونن ... بهنام
نویسندگان
نظر سنجی
شما طرفدار کدام تیم هستید؟






صفحات جانبی
ابر برچسب ها
عید سعید فطر بر همه مبارک باهوش یا احمق؟ امید تنها دارایی نتیجه بی حوصلگی معمار روی کاشی کاری یک مسجد در مازندران حرف دلنشین تامل افسردگی شهریار خود وخاندان بزرگترین هدیه آیلین کوچولو رنگین کمــــان بــــارانی باید تا که رنگیــن کمانی برآید سال نو مبارک کمال بلوغ پـــرواز داستان غم انگیز رفتگرشهرداری درمان بهشت زنده وسنگ مزار فلسفه ی سیزده بدر ایرانیان خوب بودن _ به خدا _ سهل ترین کار است ریشه یابی عبارت تنبل خونه شاه عباس خوب گوش کردن با قبولی طاعات وعبادت محبت چگونه بفهمیم کم خونی داریم؟ خوشبختی ماندن ورفتن آیلین کوچولو1 نیت تو کجا و سرنوشت کجا روزهــــای خـوب همسفر زندگی کن تبریک صعود گرگ وچوپان غمخواری نیست کدام پــل در کــجای جــهان شکسته است؟ توقف در ایستگاه در باره ی نوروز ولی..............اما دروغ وحقیقت می توانی تکیه گاه باشی گاهی ماه محرم حسرت نخور قانع باش راز ۱۰ رفتار غیرارادی انسان؛ از سکسکه تا گریه حقیقت مرد که گریه می کنه


هنگامی که کسی زیاد تنبلی کند و یا کج و معوج بنشیند و یا لم بدهد، به او می گویند: مگه تنبلخونه شاه عباسه؟

امروز به ریشه یابی این مثل عامیانه می پردازیم.

شاه عباس یک روز گفت: خدا را شکر! همه اصناف در مملکت ایران به نوایی رسیده اند و هیچ کس نیست که بدون درآمد باشد.


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: ریشه یابی عبارت تنبل خونه شاه عباس،
[ سه شنبه 10 دی 1392 ] [ 02:03 ب.ظ ] [ بهنام ]


لـوح زنـدگی را چگونـه بخوانیـم ؟






مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگی‌اش رسیده بود ،

 کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد :


تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم 

نه برای برادر زاده‌ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران )


اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و

آنرا نقطه گذاری کند . پس تکلیف آن همه ثروت چه می‌شد ؟


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان،
دنبالک ها: غم دل با خدا،
[ چهارشنبه 30 مهر 1393 ] [ 02:43 ب.ظ ] [ بهنام ]
دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می کردند . یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت:‌
درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم . من مجرد هستم

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: ولی خودمنیما این دو برادر از افراد این زمونه نبودن !!!،
[ شنبه 14 بهمن 1391 ] [ 07:05 ب.ظ ] [ بهنام ]

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند
.

پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت
و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت
.

این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز...

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: لالایی،
[ چهارشنبه 22 آذر 1391 ] [ 02:02 ق.ظ ] [ بهنام ]



مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری

در شهرشان زندگی می‌کندو تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است.

پس یکی از افرادشان را نزد اوفرستادند..مسئول خیریه:

آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم ومتوجه شدیم که الحمدالله

از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید.

نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟


ادامه مطلب

طبقه بندی: طنز، داستان،
برچسب ها: زود قضاوت نکنید،
[ شنبه 18 آذر 1391 ] [ 01:40 ق.ظ ] [ بهنام ]

معـــلم ، شاگـــرد را صـــدا زد تا انـــشایش را دربـــاره علــــــم بهتر است یا ثــــــروت بخواند ؟؟؟ ............. پســـر با صدایـــی لرزان گفـــت : ننوشتــــــیم آقـــا ........! پس از تنبـــیه شدن با خط کـــش چوبـــی ، او در گوـــشه کلاس ایســـتاده بود و در حالـــی که دســـت‌های قرمـــز و باد کـــرده‌اش را به هـــم می‌مالیـــد ، زیر لـــب می‌گفـــت : آری ! ثـــروت بهـــتر اســـت چون می‌توانـــستم دفـــتری بخـــرم و بنویـــسم
.
.
.



طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: معلم و زنگ انشا،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 11:08 ب.ظ ] [ بهنام ]

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.
بادیه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.
حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه‌نشین تعویض کند.
باد‌یه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله‌ای باشم.
...


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان،
[ پنجشنبه 22 تیر 1391 ] [ 11:27 ق.ظ ] [ بهنام ]

دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند. دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت: "امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد." آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به دریاچه ای رسیدند. تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند...

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: خاطرات دو دوست قدیمی،
[ شنبه 17 تیر 1391 ] [ 04:22 ب.ظ ] [ بهنام ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4

درباره وبلاگ

سلام،از این که به این وبلاگ سر زد ین، نهایت تقدیرو ازتون دارم ،با ارائه ی نظرات گرمتون صفا بخش محتوای مطالبمون باشین.با تشکر ...بهنام...
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
زیبا

کد متحرک کردن عنوان وب



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic